گلبرگ سی و چهارم
دروازه ی غیب اندکی باز مانده بود جوانمرد کنار در ایستاده بود پنهانی داخل را نگاه می کرد و می دید که خداوند چگونه همه را می بخشد و چگونه از همه می گذرد.
جوانمرد لبخند می زد.
خدا گفت: پس دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه می گذریم اما نمی بخشیم و به آسانی نمی گذریم از آن که ادعای دوستی ما را دارد.
جوانمرد باز هم لبخند زد.
جوانمرد گفت: اما ما در این دوستی پای می فشاریم حتی اگر از گناه همه بگذری و تنها از گناه دوست نگذری...
همه ی دار و ندار ما در هستی همین است از این دوستی دست برنخواهم داشت.
و این بار خدا بود که لبخند می زد لبخندی به فراخی غیب و به رازناکی شهود.
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ سي و سوم
سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمي در پهلو دارم زخمي كه به دشنه اي تيز پدر برايم به يادگار گذاشته است.
هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم.
پدرم وصيت كرده است كه هرگز براي نوشدارو برابر هيچ كي كاووسي گردن كج نكنم و گفته است كه زخم در پهلو و تير در گرده خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان. زيرا درد است كه مرد مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند.
پدرم گفته است قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست. پس زخمهايت را گرامي دار. زخمهاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است تو اما در پي زخمي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد و هيچ نوشدارويي شگفت تر از عشق نيست و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست.
او كه نامش خداوند است.
پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد دستهايش اين همه از نمك عشق پر است و نگفته بود كه او هر كه را دوست تر دارد بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد
زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم زيرا به يادم مي آورد كه سنگ نيستم چوب نيستم خشت و خاك نيستم كه انسانم...
پدرم وصيت كرده است و گفته است از جانت دست بردار از زخمت اما نه زيرا اگر زخمي نباشد دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي خدايي نخواهي داشت...
دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است. پدر عليه سلام ...
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ سی و دوم
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.
دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه هرگز همسري ام را سزاوار نيستي تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را .به پدرت پشت كردي به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت كرد ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوهها.
پسر نوح گفت:اما آن كه غرق مي شود خدا را خالصانه تر صدا مي زند تا آن كه سوار بر كشتي است من خدايم را لابه لاي توفان يافتم در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت: ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي هر كفري بدل به ايمان مي شود آنچه تو به آن رسيدي ايمان به اختيار نبود پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت: باري تو سركشي كردي و گناهكاري گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد شجاعت توبه نيز داشته باشد شايد آن خدا كه مجال سركشي داد فرصت بخشيده شدن هم داده باشد.
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت: شايد شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد اما نام عصيان تو دليري نبود دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر مجال آزمون و خطا اين همه نيست.
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن به شاخه هايش پيش از آنكه دستهاي درخت به نور برسند پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.
من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست راه تو زيباتر است راه تو مطمئن تر دختر هابيل.
پسر نوح اين را گفت و رفت دختر هابيل تا دوردستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد آيا همسري اش را سزاوار بودم.

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
در ابعاد این عصر خاموش
من از متن یک کوچه تنها ترم
و بـاز هـم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من
بزرگ است
سهراب سپهری
تولد ۱۵ مهر۱۳۰۷
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ سی و یکم
حوا هر روز کودکی به دنیا می آورد و فردا او را به خاک می سپارد حوا می داند زندگی درنگی کوتاه است و این درنگ را به شکر و شادی و شکوه پاس می دارد زیرا خدا این گونه دوست دارد.
حوا فرزندش را به خاک می دهد امیدش را اما نه و هر روز که از گورستان بر می گردد خاک پیراهنش را می تکاند دست هایش را از مرگ می شوید رو به روی آینه تمام قد آسمان می ایستد سینه ریز ستاره اش را به گردن می آویزد و گوشواره های حلقه ی ماه نشانش را به گوش می کند سرخابی از شقایق به گونه می مالد و عطری از زندگی به پیراهنش می زند چندان که جهان خوشبو می شود.
و آن وقت تنورش را روشن می کند و نان می پزد و سفره ای به پهنای جهان می اندازد و فرزندانش را بر سر سفره می نشاند می گوید و می خندد و زندگی را لقمه لقمه در دهانشان می گذارد.
حوا هر روز جهان را جشن می گیرد و در هر گوشه ای برای هر فرزندش شمعی روشن می کند هر چند می داند که فردا شمع او خاموش خواهد شد.
او هر صبح با خورشید طلوع می کند و یقین دارد که غروب هرگز پایان خورشید نخواهد بود او پا به پای این دایره این هستی میرقصد و مرگ را پا به پای زندگی می خندد.
حوا مادر من است که حتی قرن ها نمی توانند بر پیشانی اش چینی بیندازد او هنوز همان بانوی بهشتی است با قامتی استوار و چشمانی که مثل اولین روز خلقت می درخشد.
هر مرگ هدیه ای سر به مهر است و حوا بی آنکه آن را بگشاید با اشتیاق از خدا می پذیرد

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
جوابیــــــــــه
من نی ام. همان نی که خدا بر لبهایش می گذاشت و می نواخت. همان نی که موسیقی اش در هفت آسمان می یچید و با صدایش سیاره ها می رقصیدند و ستاره ها پولک نور می پاشید.
*****
من نی ام. همان نی که خدا بر لب هایش می گذاشت و می نواخت. اما ترانه ام گم شد. دیگر آهنگم در خلوت خدا نپیچید.
شیطان گذشت. خندید و گفت: دیدی..! دیدی این آدم با خودش چه کرد؟!!! و صدای خنده هایش در پرده های آسمان پیچید و به یادم آورد زندگی را . . . اجبار را . . . زیستن را . . . اجبار را . . .و در خنده های او بود که معنای لاجرم زندگی را دانستم و ندانستم که اجبار را می شود مجبور کرد.
*****
ترانه ای آرام وزید. ترانه ای ساده و ملکوتی و مجبور کرد اجبار را
و من سبک شدم و بالا رفت . . .
وخلوت کردم و بالا رفتم . . .
خالی شدم و بالا رفتم . . . و شنیدم نوا را و شنیدم نغمه را و شنیدم سرود را . . . و بالا رفتم . . .
*****
و من فراموش کرده بودم و یادم رفته بود که نی اگر خالی نباشد نوایی ندارد.در خالی نی هزار ترانه است. هزار نغمه و سرود . . .
ترانه رد شد و من ماندم و نوایی که سینه سرخ را عاشق کرد و نغمه ای که هنوز هم در بهشت می تپد . . .
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ سی ام
یک پروانه توی مشتش گرفته بود دور دست را نگاه می کرد پسر ایستاده بود و چشم در چشمهای او دوخته بود انگار دلش می خواست لج کند نه ذهنش سالهای دور را مرور می کرد: وقتی پسرک سمتش می دوید و برق چشمانش می گفت که مشت هایش را که باز کند یک پروانه کوچک گرفته است بعد داد می زد: ( بابا ! ببین پروانه گرفتم) . . .
پیرمرد مشت بسته اش را نگاه کرد و پسر را که انگار قدش کوتاه تر می شد. یادش آمد پسرک قد می کشید و دنبال پروانه ها می دوید و هر قدر بزرگتر می شد پروانه های توی مشتش بزرگتر می شدند.
هوای دلش شبیه هوای آسمان بود. آب که بالاتر می آمد قد پسر کوتاهتر می شد. فریاد زد :پسرم!!! پسرک که انگار لج کرده بود رویش را برگرداند. پیرمرد بغض کرد می خواست بگوید: " مگه هیچ وقت شد داد بزنی بابا پروانه گرفتمو من جوابتو ندم؟! " اما نباید می گفت. نباید بغض می کرد. پیغمبر بود.باید دعا می کرد. زمزمه کرد: "الهی رضا برضائک" . . . بغض زمزمه اش را لرزاند.
این " الهی رضا برضائک" با همه آنهایی که تا امروز گفته بود فرق داشت.راضی بود به رضای خـــــدا که پیش چشم های بارانی اش آب بالاتر بیاید و قد پسرش کوتاهتر شود. داد زد: ( بابا برات پروانه گرفتم.)
نگاه کرد قد آب بلندتر از پسرش شده بود. مشتش را باز کرد پروانه مرده بود. یادش آمد که از هر موجود زنده ای فقط یک جفت باید با خودش بر می داشت. نگذاشت اشک هایش بریزد.
پروانه را میان باد و باران وموج رها کرد نگاه را از جایی که پسرش ناپدید شد رو به آسمان گرفت: (و الیک یا رب نصبت وجهی... رو به سوی درگاه تو می نگرم ای پروردگار من)
باران صورت نوح (ع) را خیس کرده بود. کسی چه می دانست گریه می کند یا باد شانه هایش را می لرزاند . . . .

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست و نهم
صدای پایت را شاید بشود هنوز از کوچه باغ های بهشت شنید اما مهم تر این است که وقتی آمدی روی زمین زمین نفس کشید زنده شد
تو نشسته بودی گوشه ای از زمین هبوطت و گریه می کردی و اصلا حواست نبود از لحظه ای که پایت روی این خاک سرد آمد همه چیز شروع کرد به زنده شدن نفس کشیدن سبز شدن رشد کردن
تو زار زار گریه می کردی چون می ترسیدی که دیگر دوستت نداشته باشد می ترسیدی که دیگر هیچ وقت نگاهت نکند می ترسیدی این جدایی بی انتها باشد اصلا می ترسیدی دست از گریستن برداری واطرافت را ببینی می ترسیدی انداخته باشدت میان یک زندان تاریک و نمور.
نمی دانم چه شد که سرت را بلند کردی و چشمانت را باز. شاید آنقدر صدایش زدی که دچار "الا بذکر الله تطمئن القلوب" شدی دلت آرام گرفت به یاد خدا آن وقت توانستی اشکهایت را یکجا بریزی پایین و چشمهایت را باز کنی ...خدای من!اینجا دیگر کجا بود تا چشم کار می کرد سبز تا چشم کار می کرد نور تا چشم جای دیدن داشت بهار بود
خدا همه چیز زمین را برای آمدن تو مهیا کرده بود کوههای معدن زای چشمه زار را افراشته بود خورشید را درست همان جایی گذاشته بود که باید باشد . از زمین آّب می رویید و از آسمان نور می باریید هوا پر از زمزمه بود پر از ترانه پر از آهنگ اینجا زندان نبود نمی شد باور کنی که خدا از سر خشم فرستاده باشدت اینجا اینجا بهشتی بود انگار که تو می خواستی و تو بهشتی بودی که زمین در آرزویش بود
حوا ! بانوی اول زمین!
این که روز فرود آمدنت بر زمین اول بهار بوده باور کردنی است وقتی زمین از تو به وجد آمد از سر و رویش جوانه رویید زمینی که خدا برای تو برای عشق ورزیدن تو و برای ادامه حیات از تو آفریده بود تو بهانه ای بودی که خدا زمین را بیافریند...

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست و هشتم
عروسی عید بود و عید عروسی بود با دامنی از سبزه و چارقدی از شکوفه های صورتی سیب دف می زد و می خندید و هلهله می کرد و می آمد
ما گوشه ای از دامن عید را گرفتیم و پا کوبیدیم و دست افشاندیم و نمی دانستیم که همیشه گوشه ی دیگر را شیطان گرفته است او هم دف می زد او هم می خندید و هلهله می کرد
شیطان خاطر خواه شلوغی است دلباخته ی هیاهو در سکوت و در خلوت او را خواهی شناخت در شلوغی اما گم می شود پشت هیاهو خود را پنهان می کند
عروسی عید بود شیطان می زد و می رقصید و نقل و نبات فرا موشی روی سرمان می ریخت
و همین شد که یادمان رفت...
آدم ها که غوغا می کنند فرشته ها ساکت می شوند زمین که پر هیاهو شود آسمان سوت و کور می شود خانه ها که پر از ازدحام باشد قلب ها خالی خواهد شد
عروسی عید بود کوچه ها شلوغ کوچه ها پر از رفت و آمد خانه ها شلوغ خانه ها پر از بازدید
رفتیم و آمدیم هدیه دادیم و عیدی گرفتیم احوال پرسیدیم و پیغام فرستادیم
اما هر جا که رفتیم او هم آمد شیطان را می گویم و شیرینی فراموشی تعارفمان کرد و همین شد که یادمان رفت...
نوروز آمد و رفت عید هم تمام شد و باز ما فراموش کردیم و باز او را از قلم انداختیم به دیدنش نرفتیم نامه ای ننوشتیم تبریکی نگفتیم سال تحویل شد و به او سر نزدیم به او که از همه بزرگتر بود خط های آسمان اشغال نبود ما بودیم که از یاد برده بودیم
هر وقت که دلت را بتکانی عید است هر روز که تازه شوی نوروز
بلند شو بال های تازه ات را تنت کن باید به عید دیدنی اش بروی دلت را تقدیمش کن تا عیدی ات را بگیری دیر است اما دور نیست همین جاست بسم الله بگو و در بزن همین...
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست و هفتم
بهار عاشق بود و زمین معشوق عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود زمین اما آرام و سنگین و صبور
زمین هر زمان رازی از عشق به بهار می داد و می گفت" این راز را با هیچ کس در میان نگذار نه بت نه با پرنده" رازها را که بر ملا کنی بر باد می رود و راز بر باد رفته رسوایی است
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی هر قطره باران و هر دانه برف رازی و رازها بیقرار برملا شدن بودند و بهار بیقرار برملا کردن
زمین اما می کفت "هیچ مگو که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد به فراخی عشق"
زمین می گفت"دم برنیاور آن قدر تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ شکوفه ی گیلاس" زمین می گفت...
زمستان سرد زمستان سوز زمستان سنگین و سالخورده و سخت و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت
چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها چه ثانیه ها سرد و چه ساعت ها سخت بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد
و زمین می گفت" عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق هزار پاره عشق آتشین است و دل آتشگاه اما عشق آن وقتی است که دل آتشفشان شود"
راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند
وبهار پرده از عاشقی برداشت آن هنگام که ارزش عظیم گشت و عشقش مهیب
و جهان حیرت کرد...

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست و ششم
از دیو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر می گشت در جست و جوی انسان بود
گفتند نگرد که ما گشته ایم آنچه می جویی یافت می نشود
گفت می گردم زیرا گشتن از یافتن زیباتر است
و گفت قحطی است نه قحطی آّب و نان که قحطی انسان
برآشفتند و به کینه بر خاستند و هزار تیر ملامت روانه اش کردند که ما را مگر نمی بینی که منکر انسانی چشم باز کن که انکارت از میانه برخیزد
خنده زنان گفت پیشتر که چشمهایم بسته بود هیاهو می شنیدم گمانم این بود که صدای انسان است چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان
خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند حال که ما نه انسانیم تو بگو این انسان کیست که ما نمی شناسیمش!!!
گفت" آن که دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است آن که کوه را بر دوشش می گذارند و خم به ابرو نمی آورد آن که نه او از غم که غم از او می گریزد آنکه در رزمگاه دنیا جز با خود
نمی جنگد و از هر طرف که می رود جز او را نمی بیند آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت می رقصد آنکه خونش عشق است و قولش عشق آنکه سرمایه اش حیرت است و ثروتش
بی نیازی آن که سرش را می دهد آزادگی اش را اما نه آن که در زمین نمی گنجد در آسمان نیز آن که مرگش زندگی است آن که خدا را..."
او هنوز می گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند
فردا اما باز کسی خواهد آمد کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش آرزوست.
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست و پنجم
***آن مرد عاشق بود و آن بازی عشق و آن حریف خدا دور دور آخر بود و بازی به دستخون رسیده بود
***آن مرد زمین را سبز می خواست دل را سبز می خواست انسان را سبز زیرا بهشت سبز است و روح سبز و ایمان سبز
***اما سبزی را بهایی است به غایت سرخ و بازی به غایتش رسیده بود به غایتی سرخ
و از این رو بود که آن مرد سرخ را برگزید که عشق سرخ است و آتش سرخ و عصیان سرخ و از میان تمامی سرخان خون را برگزید نه این خون رام آرام سر به زیر فروتن را آن خون عاصی عاشق را آن خون که فواره است و فریاد او خون خویش را برگزید که بازی سخت سرخ و سخت خونین بود
***ترکش کنید و تنهایش بگذارید که شما را یارای یاری او نیست این بازی آخر است و نه جوشن به کار می آید و نه نیزه و نه شمشیر نه سپر دیگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخیز بروید و بردارید و بگریزید
***دیگر پیراهنتان پاره نخواهد شد تنتان پاره پاره خواهد شد کیست؟ کیست که با تن پاره پاره بماند؟ دیگر غنیمتی نصیبتان نخواهد شد قلب شرحه شرحه تان غنیمت دیگران خواهد شد کیست؟ کیست که با قلب شرحه شرحه بماند؟
***این عزیمت را دیگر بازگشتی نیست زیرا که آن یار گلو را بریده دوست دارد و سر را بر نیزه و خون را پاشیده کیست؟کیست که با گلوی بریده و خون پاشیده بر آسمان بماند؟
**وقتی بنده اید و او مالک بازی این همه سخت نیست...
**وقتی عابدید و او معبود بازی این همه سخت نیست...
***اما آن زمان که عاشقید و او معشوق یا آن هنگامه که او عاشق است و شما معشوق بازی این چنین سخت است و این چنین سرخ و این چنین خونین
بازی عشق را نخواهید برد جز به بهای خون خویش
آن مرد حـسـیــن بود و آن بازی کــربـلا و آن یار خــدا ....

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست وچهارم
اي كسانيكه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديدهام.چشمانم، چشمانمرا باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانمرا باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتنيها دارم. دستانم، دستانمرا باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آنگاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچكس نماند. همه برويد تنها بودم ميخواهم تنها بمانم

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست و سوم
یک نردبان بلند تا آسمان یک راه طولانی تا بی نهایت در رفتن است که قد می کشی روزی باید دستت به خورشید برسد و تکه ای از آن را برداری این سهم تو از زندگیست هر کس که یک گام بیشتر بردارد یک قدم به بهشت نزدیکتر است جاده خانه ی آدمیست رفتن وطنش " یادم نمی آید این حرفها را چه کسی به من زد شاید آن آموزگاری که رو به بینهایت درس می گفت همان که آسمان را مثل دستمالی آبی رنگ در دستانش تکان می داد و همیشه به جایی دور اشاره می کرد راه افتادم تا ببینم آموزگار از چه حرف می زند و به کجا اشاره می کند اما هزار سال است که می روم و آنجا هنوز هزار سال نوری از من فاصله دارد گاهی خسته می شوم . خسته و ناامید... خسته از ادامه ی و نا امید از رسیدن و آن وقت بیزار می شوم از هرچه رفتن و ردباست اما همیشه همین وقتها آموزگار از راه می رسد دستم را می گیرد و می گوید "بلند شو. جاده منتظر است . منتظر تو و صدای قدمهایت اگر راه نیفتی جادی از بی کسی خواهد مرد" از مهربانیش خجالت می کشیدم از این همه نور و نوازش... بلند می شوم و راه می افتم و آموزگار است که می گوید " در مسیر باید بخشنده بود این جاده بر از ایستگاه است اما جز برای بخشیدن نباید ایستاد همه چیزهایی را که به دست می آوری باید دوباره از دست بدهی زیرا رفتن سبکی است " می روم و راهی تا بی نهایت...می روم و نردبانی تا خدا...این ماجرای زندگیست...ماجرای من و دانه و درخت...ماجرای من و قطره و رود...ماجرای همه چیز و همه کس هر چقدر که آمده باشی هنوز راه هست آن گناهی که هرگز بخشیده نخواهد شد ماندن است زیرا آدمی برای رفتن آمده است... جاده خانه ی آدمیست.رفتن وطنش.

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست و دوم
نامم بيور اسب بود دارنده ده هزار اسب تازي پدرم مردي گرانمايه بود و خداترس ديو در من دويد پدرم را كشتم به آز پادشاهي و فرمان راندم به تباهي و بيداد سر و تن به خون آغشتم به خون دام و دد به خون برنا و پير ديو خوان سالار من شد از نفرت و خشم شورش مي ساخت و روزي به نيرنگ بر شانه هايم بوسه زد از بوسه گاه ديو دو مار سياه برآمدند و من اژدهايي شدم اهريمني نيم هيولا و نيم آدمي
خوراك مارانم مغز آدميان بود و من در رنجي مدام بودم از ماران رسته بر دوشم رنجي در هر خفت و خيز
ماران هم خونم شدند ز ديوان هم خانه ام و من جز به بدآموزي و بدخواهي نزيستم قلبم پاي كوب خيرگي شد و روحم پاره پاره سركشي
تا آن روز كه آن مرد آن عامي مرد سينه بند چرمينش را درفشي كرد و بر من شوريد وآن جوان آن جوان برومند با گرزه گاونشانش طلسم قصرم را در هم شكست زيرا كه من همه جادو بودم و طلسم قصرم به نام يزدان نبود
مي خواستند از پايم در آورند مي خواستند اين پيكرپليد را در هم كوبند اما تو اي پروردگار اجازه اشان ندادي سروش را فرمودي كه بگويد تنها مرا به بند كنند ‚ به بند ‚
مرا به دماوند كوه بردند با كمندي استوار از چرم شير و با ميخ هاي گران بر سنگم بستند به خواري زيرا كه سزاوار اين بودم
و اكنون هزار سال است كه در بندم در شكاف كوهي در دماوند و تو اي خداي دماوند مي داني كه اين برف نيست كه بر پيشاني اين كوه است اين اندوه من است اندوه اين اژيدهاك واژگون بخت اما ديري است اي آفريدگار من كه ماران من مرده اند و ديري است كه تو را به آمرزش خوانده ام هر شام و هر بامداد
*
اي دادگر‚اي آمرزگار ‚اي يزدان پاك‚
آيا روزي مرا خواهي بخشيد؟…
نگاه كن ببين اين منم كه در بن اين سنگ مي گريم…
اين منم ضحاك مار به دوش…
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیست و یکم
1
گفتند ان مرد ماهي گير است ان مرد اژ دريا ماهي مي گيرد
گفتند ان مرد كشاورژ است ان مرد در ژمين دانه مي كارد
جوانمرد گفت چه نيكو كه ان مرد كشاورژ است و در ژمين دانه مي كارد اما نيكوتر مردي است كه اژ خشكي ماهي مي گيرد و دانه اش را در دريا مي كارد
و نيكوتر اژ اين هر دو كسي است كه مي تواند اژ اب اتش بگيرد و اژ ژمين اسمان برداشت كند
ممكن را به ممكن رساندن كار مردان است اما كار جوانمردان ان است كه ناممكن را ممكن كنند
هژاران معجژه ميان اسمان و ژمين معلق است دستي بايد تا معجژه ها را تحويل بگيرد
و ان دست جوانمرد است
2
جوانمرد بر بالاي تپه اي به سجده نشسته بود افتاب را و غروبش را تسبيح مي كرد مسافري به او رسيد اژ دورها امده بود جوانمرد را كه ديد سفره دلش را گشود و اژ غريبي گفت و اژ غربت ناليد كه عجب دردي است اين درد بيگانگي و عجب سخت است تحمل بي سرژميني
جوانمرد لبخندي ژد و گفت برو اي مرد و شادمان باش كه اين غربت كه تو داري و اين غريبي كه مي كشي هنوژ اسان است پيش ان غربتي كه ما داريم
ژيرا غريب نه ان است كه تنش در اين جهان غريب باشد غريب ان باشد كه دلش در تن غريب است
*

و ما انچنين ايم با دلي غريبه در تن خويش!
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ بیستم
همیشه در کوچه باغ شقایق دلم جای تو خالیست
پشت پنجره ی دلم باران یاد تو شیشه را نرم نرمک مینوازد
و از تو برایم مهربانی را به ارمغان می آورد ...
از درازای آسمان نیلگون تا افق خورشید پهناور بر جهان و فلک پای نهادم ...
![]()
تولدم مبارک![]()
![]()
۴/۱۰/۸۴
![]()
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ نوزدهم
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد داد رد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سكوت كرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سكوت كرد كفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سكوت كرد دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي ست بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن
*****
لا به لاي هق هقش گفت اما با يك روز...با يك روز چكار مي توان كرد...خدا گفت آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيدو آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي كن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي دستانش بريزدقدري ايستاد... بعد با خودش گفت وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم
*****
آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند پا روي خورشيد بگذارد مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد زميني را مالك نشد مقامي را به دست نياورد اما....
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد روي چمن خوابيد كفش دوزكي را تماشا كرد سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنهايي كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه
دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
*****
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت كسي كه هزار سال زيسته بود!

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ هجدهم
بر صندلي چوبي نشسته بود و زاكتي پشمي به تن داشت و چاي مي نوشيد بي خيال
فنجان چاي اما از خاطره پر بود و انگار حكايت مي كرد از مزرعه ي چاي و دختر چايكار و حكايت مي كرد از لبخندش كه چه نمكين بود و چشم هايش كه چه برقي مي زد و دستهايش كه چه خسته بود و دامنش كه چقدر گل داشت
چاي خوش طعم بود پس حتما آن دختر چاي كار عاشق بود و آن كه عاشق است دلشوره دارد و آن كه دلشوره دارد دعا مي كند و آن كه دعا مي كند حتما خدايي دارد
پس دختر چاي كار خدايي داشت...
*****
زاكت پشمي گرم بود و از گرماي زاكت تا گرماي آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن كوه بلند و آن روستاي دور و آن چوپان كه هر گرگ و ميش و هر خروس خوان راهي مي شد و تنها بود و چشم مي دوخت به دور دست ها و ني مي زد و سوز دل داشت
و آن كه سوز دل دارد و ني مي زند و چشم مي دوزد و تنهاست حتما عاشق است و آن كه عاشق است دعا مي كند و آن كه دعا مي كند حتما خدايي دارد
پس چوپان خدايي داشت...
*****
دست بر دسته ي صندلي اش گذاشت دست بر حافظه ي چوب و چوب نجار را به ياد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود كه سال هاي سال نهال كوچك را آب داد و كود داد و هرس كرد و پيوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ كوچك
و آنكه مي كارد ودل مي بندد وپيوند مي زند اميدوار است و آن كه اميد دارد حتما عاشق است و آنكه عاشق است دعا مي كندو آن كه دعا مي كند حتما خدايي دارد
پس دهقان خدايي داشت...
*****
و او كه بر صندلي چوبي نشسته بود و زاكتي به تن داشت و چاي مي نوشيد با خود گفت:حال كه دختر چايكار و چوپان جوان و دهقان پير خدايي دارند پس براي من هم خدايي است و چه لحظه اي بود آن لحظه كه دانست از صندلي چوبي و زاكت پشمي و فنجان چاي هم به خدا راهي است!!!
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ هفدهم
سگ اصحاب كهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش اش را با مردمان در ميان بگذارد مي خواست بگويد كه چگونه سگي مي تواند مردم شود اما او نمي دانست كه مردمان به سگان گوش نمي دهندحتي اگر به زبان آدميان صحبت كنندسگ اصحاب كهف زبان به سخن باز كرد اما پيش از آنكه چيزي بگويد سنگش زدند و چوبش زدند و رنجور و زخمي اش كردند سگ اصحاب كهف گريست و گفت : من هشتمين آن هفت نفرم با من اين گونه نكنيد...آيا كتاب خدا را نخوانده ايد؟...آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيكي ياد مي كند؟
هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را كشته ام و پليدي ام را شسته ام امروز امروز از غارم بيرون آمدم كه بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود اما ديدم كه چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است دست هايي از خشم و خشونت داريد مي دريد و مي كشيد دندان تيز كرده ايد و جهان را پاره پاره مي كنيد اين سگ كه آن همه از او نفرت داريد نام من است اما خوي شماست!!!
سگ اصحاب كهف گفت: آمده بودم از تغيير برايتان بگويم از تبديل از ماجراي رشد و از فراتر رفتن اما مي بينم كه شما از تبديل فقط فرو رفتن را بلديد سقوط و مسخ را
با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي كنيد و با پيش داوري زندگي چرا اجازه نمي دهيد كسي پليدي اش را پاك كند و نجاستش را تطهير
چرا نياموخته ايد
نياموخته ايد كه به ديگري گوش دهيد شايد اين ديگري سگي باشد اما حقيقت را گاهي از زبان سگي نيز مي توان شنيد!!!
سگ اصحاب كهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا اورا دوباره به خواب ببرد
خدا نوازشش كرد و سگ اصحاب كهف براي ابد به خواب رفت...
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ شانزدهم
من پيامبر غرورم و از جانب خدايي آمده ام كه مخلوق نگاه تو بود
همان نگاه آسماني كه از دست رفت و سپس از آن خداي من ماند و محنت روز افزون نيستي كه سر بودن من شد اكنون در اين وسعت خالي از معبود خالي از انسان خالي از عشق با رويش اولين جوانه ي يقين دوباره اميدم از بستر احضار بر مي خيزد شايد اين بار پيام آور خداي راستيني شده ام ببين معجزه ام را ...
من بوي تو را مي شناسم اي تمام عشق اي تمام هستي اي صنم
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ پانزدهم
به آن زمان رسيده ام كه حرفها ديگر تمام شده اندو بغضهايم همه تركيده اند مي پرسي فريباي من ! برايت در اين دم كه به سوي رفتني ابديست چه بخوانم :گفتم سقوط يك فرشته را زمزمه كن! و من نيز به صداي بلند تكرار مي كنم خوب مي دانستي كه من اين قصه را از بر درون افكارم دارم
خواندي خواندم خواندي گريستم خواندي فنا شدم
حال به آخرين سطر رسيدي و من چشمان بارانيم را به تو مي دوزم
... مي گويي چه مي خواهي
گفتم ميداني چه مي خواهم تمام لحظه هايم را كه نثار نگاه فريبنده ات كرده ام و غرق در بيهودگي بودم
مي خندي نگاهم مي كني مگر ديگر در اين چهره ي تازيان خورده جاويد كه فقط تمامش تو شدي چيزي مي بيني مگر من آن بت مهر روي تو نبوده ام كه حال اينچنين به بازار فرسودگان افتاده ام باز هم مي نگري
با همان نگاه عجيب كه در همه ي لحظه هايم به من آموخت كه شرم دروغين تو وابسته ي لبخند اندوهگين من است
همان نگاه ها كه به من ياد داد با تو هم بيگانه باشم
مي گويي مي روم مي روم مي روم
و من ويران مي شوم و مي گريم و در اين واپسين نزديك چشمانت مي شوم
و مي گويم: غريب آمدي و آشنا رفتي
اما من كه خوب مي شناسمت
....
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ چهاردهم
عشق پلنگي است كه در رگ هايم مي دود پلنگي كه مي خواهد تا خدا خيز بردارد
من اين پلنگ را قلاده نمي بندم و رامش نمي كنم حتي اگر قفس تنم را بشكند
خدا ماه است و اين پلنگ مي خواهد تا ماه بپرد حكايت پلنگ و ماه عجيب ناممكن است اما هر چه نا ممكن تر است زيباتر است
پلنگ عشق به هواي گرفتن ماه است كه به آسمان جست مي زند اما هزار هزار فرسنگ مانده به ماه مي افتد دره هاي جهان پر از پلنگان مرده است كه هرگز پنجه شان به آسمان نرسيده است
خدا اما پرش پلنگ را اندازه مي گيرد نه رسيدنش را و پلنگان مي دانند كه خدا پلنگي را دوست تر دارد كه دورتر مي پرد...!

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ سیزدهم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
سهراب سپهری
تولد ۱۵ مهر۱۳۰۷
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ دوازدهم
سر تا پاي خودم را كه خلاصه مي كنم مي شود قد يه كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه يا يك قلوه سنگ روي شانه ي يك كوه يا مشتي سنگريز بود ته ته يك اقيانوس يا حتي خاك يك گلدان باشد همين گلدان پشت پنجره
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه خاك باقي بماند فقط خاک اما تا حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد ببيند بشنود بفهمد جان داشته باشد يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود انتخاب كند عوض بشود تغيير كند
واي خداي بزرگ!من چقدر خوشبختم من همان خاك انتخاب شده هستم همان خاكي كه با بقيه خاك ها فرق مي كند من آن خاكي هستم كه توي دستهاي خدا ورزيده شده ام و خدا از نفسش در آن دميده من آن خاك قيمتي ام حالا مي فهمم چرا فرشته ها آنقدر حسوديشان شد
اما اگر اين خاك اين خاك برگزيده خاكي كه اسم دارد قشنگترين اسم دنيا را خاكي كه نور چشمي و عزيز دردانهي خداست اگر نتواند تغيير كند اگر عوض نشود اگر انتخاب نكند اگر همين طور خاك باقي بماند اگر آن آخر كه قرار است برگرددو خود جديدش را تحويل خدا بدهد سرش را بيندازد پايين و بگويد:يا ليتني كنت ترابا.بگويد:اي كاش خاك بودم...
اين وحشتناك ترين جمله اي است كه يك آدم مي تواند بگويد يعني اين كه حتي نتوانسته خاك باشد چه برسد به آدم! يعني اين كه ...
خدا يا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ یازدهم
هيچ كس وسوسه اش نكرد هيچ كس فريبش نداد او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت
او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد ايستاد انگار مي خواست چيزي بگويد چيزي اما نگفت خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت: برو زيرا كه اشتباه كردي اما اينجا خانه ي توست هر وقت كه برگردي و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي است
او رفت و شيطان مبهوت نگاهش مي كرد شيطان كوچك تر از آن بود كه او را به كاري وادار كند شيطان موجود بيچاره اي بود كه در كيسه اش جز مشتي گناه چيزي نداشت
او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه كند او رفت تا كودكانه اشتباه كند
او به زمين آمد و اشتباه كرد بارها و بارها اشتباه كرد مثل فرشته ي بازيگوشي كه گاهي دري را بي اجازه باز مي كند يا دستش به چيزي مي خورد و آن را مي اندازد فرشته اي سر به هوا كه گاهي سر مي خورد مي افتد و دست و بالش مي شكند
اشتباه هاي كوچك او مثل لباسي نا مناسب بود كه گاهي كسي به تن مي كند اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم كه زير پيراهنش بود ما از اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرت كرديم سنگهاي ما روحش را خط خطي كرد و ما نفهميديم
اما يك روز او بي آنكه چيزي بگويد لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه هاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دو بال كوچك نارنجي هم دارد دو بال كوچك كه سالها از ما پنهان كرده بود و پر زد مثل پرنده اي كه به آشيانه اش بر مي گردد
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع مي كند صدايش را مي شنوم زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشت خدا آواز مي خواند
![]()
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ دهم
دستهاي ميكاييل از رزق پر بود از روزي از هزاران خوراك و خوردني اما چشم هاي آدمي هميشه نگران بود دست هايش خالي و دهانش باز مييكال به خدا گفت:خسته ام از اين آدم ها كه هيچ وقت سير نمي شود خدايا چقدر نان لازم است تا آدمي سير شود؟چقدر!خداوند به ميكاييل گفت:آن چه آدمي را سير مي كند نان نيست نور است تو مامور آني كه نان بياوري اما نور تنها نزد من است و تا هنگامي كه آدم به جاي نور نان مي خورد گرسنه خواهد ماند
***
ميكاييل راز نور و نان را به فرشته اي گفت و او نيز به فرشته اي ديگر و هر فرشته به فرشته ديگري تا آنكه همه ي هفت آسمان اين راز را دانستند تنها آدم بود كه نميدانست اما رازها سر مي روند پس راز نان و نور هم سر رفت وآدمي سرانجام دانست كه نور از نان بهتر است پس در جست و جوي نور برآمد در جست و جوي هر چراغ و هر فانوس و هر شمع
اما آدم هميشه شتاب مي كند براي خوردن نور هم شتاب كرد و نفهميد نوري كه آدمي را سير مي كند نه در فانوس است نه در شمع و نه در ستاره و نه در ماه
او ماه را خورد و ستاره ها را يكي يكي بلعيد اما باز هم گرسنه بود
***
خداوند به جبرئيل گفت:سفره اي پهن كن و بر آن كلمه و عشق و هدايت و بگذار و گفت:هر كس بر سر اين سفره بنشيند سير خواهد شد
سفره ي خدا گسترده شد از اين سر جهان تا آنسوي هستي اما آدم ها آمدند و رفتند و از وسط سفره گذشتند و بر كلمه و عشق و هدايت پا گذاشتند
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند
اما گاهي فقط گاهي كسي بر سر اين سفره نشست و لقمه اي نور برداشت و جهان از بركت همان لقمه روشن شد و گاهي فقط گاهي كسي تكه اي عشق برداشت و جهان از همان عشق رونق گرفت و گاهي فقط گاهي كسي جرعه اي از هدايت نوشيد و چنان سرمست شد كه تا انتهاي بهشت دويد...
***
سفره ي خداوند پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است ميكاييل نان قسمت مي كند آدم ها چنگ مي زنند و نان ها را از او مي گيرند ميكاييل گريه مي كند و مي گويد: كاش مي دانستيد كه نور از نان بهتر است
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ نهم
اگر براي مردم مناطقي كه چهارفصل را تجربه مي كنند قدم زدن روي برگهاي خشكي كه از درخت ها در پاييز به زمين مي ريزند همان قدر طبيعي است كه روشنايي آفتاب طبيعي است مردم جنوب صداي خرد شدن هيچ برگي را وقت عبور از خيابان زير كفش هايشان احساس نمي كنند در خوزستان مردم فرصت تجربه دو فصل را دارند:زمستان كوتاه وتابستان طولاني
برگهاي رايجترين درخت جنوب يعني نخل هيچ وقت نمي ريزند تا زير پاي كسي خش خش كنند درختاي بيعار و اوكاليپتوس هم فراوانند كه از درختهاي هميشه سبزند و حوالي زمستان بركهايشان در حالي مي ريزد كه برگهاي تازه شان روييده است
آدم هايي كه گذار از فصل خرماپزان يعني مردادو شهريوررا در جنوب تجربه نكرده اند چيزي از واقعيت گرما نمي دانند فصلي كه با آمدن مهر تمام مي شود ولي گرمايش باقي مي ماند يكي دو درجه كم شدن از تب تند تابستان در مهر و آبان عددي نيست كه به خاطرش فصل پاييزي وجود داشته باشد
در آبان هم اگر سوار تاكسي شويد و به اميد اينكه با دميدن باد كمي خنك شويد شيشه ي تاكسي را كمي پايين بكشيد تنها چيزي كه نصيبتان مي شود باد داغي است كه از حرارت پشت كولرهاي گازي هم داغتر است بنابراين اصلا فكرش را هم نكنيد
از اواخر آذر رگبارهاي گاه و بي گاه خبر از تغيير فصل مي دهند كم كم كولرهاي گازي خاموش مي شوند تا دوباره حوالي فروردين دكمه
onرا فشار دهيد
همشهري عزيزم اختر از اهواز
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ هشتم
گاه مي انديشم... خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي
روي تو را كاش مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه عجب! عاقبت مرد؟؟؟
افسوس! كاش مي ديدم
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
گلبرگ هفتم
اين همه خواندن و دانستن به چه كارت آمد
عاقبت مردن را آبستن است
اينك آرامشي مي خواهم
خوابي در گوري
گل سرخي آبي

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
